X
تبلیغات
رایتل
جمعه 27 دی‌ماه سال 1387

دم دمای غروب یک روز پاییزی بود . در اتاق راه می رفت که پای راستش تو بند کیف اداریش که به صندلی اتاق تکیه داده بود گیر کرد٬‌ تندی ملموسی در حرکاتش به چشم می آمد که به شور هم بی شباهت نبود . مهمانی سر شب شروع می شد . بالاخره این هم خودش  یه تنوعی محسوب می شد آن هم بعد از یک هفته ی نسبتاْ کسالت آور .

استحمام کرده و صورتش رو هم اصلاح کرده بود . تنها نگرانیش اتو کردن پیراهنی بود که موقع برگشت از محل کار خریده بود تا تو مهمونی شرکت کنه . چون تا به امروز به تعداد انگشتان دو دستش هم لباس اتو نکرده بود . با هزار زور و ضرب مشغول شد . اتو کردن جلو و پشت پیراهن خیلی ساده نبود ولی به هر زحمتی این کارو انجام داد . داشت به این فکر می کرد٬ اتو کردن هم کاری نداره که بعضی ها تا به حال این قدر بابت انجام دادنش سرش منت گذاشته بودند و همین طور یقه پیراهنو خیلی قشنگ و با طمأنینه اتو می زد و به خودش می بالید . همین که خواست آستین های پیراهنو اتو کنه مکث کرد٬ چند بار اونارو این ور و اون ور کرد تا بفهمه که چی کار باید بکنه . هر کاری کرد نشد که نشد٬ یک طرفو اتو می زد٬ اون طرفش چروک می شد . اون طرفو اتو می کرد٬ این طرف چروک بود٬ تازه هفت هشت تا خط آستین هم برای پیراهن درست کرده بود .

چندین و چند بار راه های مختلف رو امتحان کرد تا متوجه قسمتی از میز اتو شد که مثل بازویی از میز جدا شده و به طرف بالا اومده بود . تا چشمش به اون افتاد بلافاصله اون روزی رو یادش اومد که مشغول تماشای تلویزیون بود و خواهرش چند متر اون طرف تر مشغول اتو کاری بود - البته اون تازه از کار برگشته بود و خیلی خسته و خواهرش هم اون روز تو مرخصی بود - ! و از این قسمت برای اتو زدن آستین ها استفاده کرده بود . با لرزشی در کل اندامش حاکی از شعفی خاص که نیم آن از حس خوش قوی بودن حافظه اش و نیم دیگر مربوط به حل افتخارآمیز معضل آستین ها بود شروع به حرکت دادن اتو روی آستین ها کرد و بعد از حدود ده دقیقه پیراهن آماده پوشیدن بود . شلوارش رو از توی کمد بیرون آورد و همین طور که روی تخت می ذاشتش با نگاه کردن به پیراهن و نظر دوباره به شلوار از اتو کردن خودش خندش گرفت و لی این فکر که برای هفت و یا شاید هم هشتمین بار و اون هم پس از حدوداْ دو سال خیلی هم بد نبود٬‌ باعث رضایت مجددش شد .

پیراهن رو تنش کرد و دکمه ها رو یکی یکی می بست که یه دفعه دکمه ای روی زمین افتاد . اولش متوجه نشد و وقتی خودش رو توی آینه نگاه کرد تازه فهمید که یک دکمه سر جاش نیست و عصبانی شد٬ آخه اگه دکمه آخر بود حداقل می شد بره تو شلوار و معلوم نباشه و در ثانی اتو کردن یه پیراهن دیگه هم با احتساب آخرین تجربه اش دست کم سه ربعی طول می کشید . بدون ذره ای اتلاف وقت به دنبال نخ آبی و سوزن برای دوختن دکمه پیراهن گشت . خیلی سخت بود چون تا امروز حتی توجه نکرده بود جای یه همچین چیزایی کجاست که حالا بتونه پیداشون کنه . کشوی همه ی کمدها رو می گشت٬ از این اتاق به اون اتاق تا سرانجام تونست اونی رو که می خواست پیدا کنه . سوزن رو خیلی آسون نخ کرد چون تجربه این کارو از بچگی که برای مادر بزرگش سوزن نخ می کرد داشت . شروع کرد٬ سوزن رو از یک سوراخ دکمه عبور داد و از اون طرف پیراهن بیرون کشید ٬ در همین حین دکمه روی زمین افتاد . دکمه رو برداشت و این دفعه از پشت پیراهن سوزن رو فرو کرد و از سوراخ دکمه بیرون کشید . بعد باز هم نفهمید که چه جوری باید ادامه بده تا دکمه حداقل برای چند ساعت در جای خودش محکم دوام بیاره . چند دقیقه به همین منوال گذشت . دوباره سوزن رو برداشت و دوباره با پیراهن کلنجار رفت٬ از این طرف٬ نه از اون طرف٬ نه این طوری نمی شد . مدتی گذشت . سوزن رو از سوراخ دیگه پیراهن وارد کرد و از اون طرف کشیدش . در این بین خاطره ی اون عصر که توی ترافیک پشت ماشین خانمی که آهسته حرکت می کرد قرار گرفته بود براش تداعی شد٬ خیلی اعصابش خط خطی شده بود . چند دقیقه ای تحمل کرد ولی وقتی دیگه طاقتش طاق شد هر جوری بود در میان بوق ماشین های بغلی از کنارش رد شده و بهش گفته بود٬ عوض نشستن پشت ماشین بره پشت چرخ خیاطی بشینه . آخ که الان توی این موقعیت چقدر حوس دوخت و دوز و چرخ خیاطی کرده بود .

بالاخره چند باری سوزن رو وارد سوراخ های دکمه کرد و از اون طرف کشید طوری که به نظر می رسید که برای ساعاتی تکان نخواهد خورد٬ اما نکته این جا بود که چیزی از نخ نمانده بود تا اونو گره بزنه و کارو تموم کنه . خیلی عصبانی شد٬ به سرعت و با خشونت خاصی مشغول پاره کرن نخ شد . دوباره از اول شروع کرد . این بار حدود نیم متر نخ از قرقره جدا کرد تا دچار مصیبت قبلی نشه . سوزنو از این طرف به اون طرف با سرعت هر چه تمام تر حرکت می داد تا بالاخره تونست دکمه رو یه جورایی سر جاش محکم کنه٬‌ حدود چهل سانتی متر از نخ آبی از انتهای سوزن آویزان بود و پاندول وار تکان می خورد مثل دست دختر جوانی که چندین ماه پیش کنار خیابانی که ازش می گذشت هوا را می شکافت . گویا لاستیک ماشینش پنچر شده بود . یه حسی مانع از رد شدن بدون تفاوتش کرده بود٬ ماشین رو نگه داشت و به سمت آن خانم رفت . در عرض ده دقیقه لاستیک پنچر اتومبیل اون خانم رو با لاستیک زاپاسش عوض کرد . در آخر وقتی اون خانم ازش کلی قدردانی کرد به این فکر کرده بود که اگه لاستیک اتوبوس بود چقدر تشکر می کرد و حس رضایتی داشت که خودش هم نمی دانست دلیلش چیه . حالا خودش از مقایسه ابعاد اون لاستیک و دکمه پیراهنش اصلاْ احساس خوبی نداشت .