X
تبلیغات
رایتل
شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1387

 - دخترم این هم قسمت ما بود که زن خلق بشیم! با چی می جنگی؟ با این تفکرات فقط شرایط رو برای خودت سخت تر می کنی... 

 

   مادرم فکر می کند ، قسمت یا به عبارتی بازی احتمالات است که ما را سر جایمان ثبت می کند. احتمالات هم باعث شد من زن شوم! ولی بازی به همین جا ختم نشد و من در شرایط و زمان و مکانی زن شدم که هر رفتار و کردارم نشانی از اخلاقیات جامعه ام است. به همین دلیل با ظرافتی هر چه تمام تر مورد واکاوی قرار می گیرم! من در زمانه ای زن شدم که حتی قبولی ام در کنکور دانشگاه ها باعث تعجب کارشناسان و مسئولین و مححقان شد و سمینارها و همایش های بسیاری برای آسیب شناسی این پدیده نوین هر روز در گوشه ای برگزار می شود. من در زمانه برچسب های رنگارنگ، که هر کدام نشان انحراف از جایگاه تاریخی ام است زن شدم... 

    مادرم راست می گفت شرایط را بر خودم سخت تر کرده بودم! فکر می کنم پانزده ساله بودم     که اولین برچسب نصیبم شد... 

    - تو شبیه دخترای دیگه نیستی! خواسته هات، رفتارهات، چرا آروم و قرار ندارِی؟! 

 شنیدن این جمله ها در پانزده سالگی برای عجیب بود... یعنی چه که شبیه دخترهای دیگر نیستم؟! نه! دلم نمی خواست شبیه دخترهای دیگر، نباشم. تمام سعی ام را کردم که شباهت هایم را ثابت کنم! سخت بود، با این حجم  سوالاتی که داشتم، چه می کردم؟! گویا کسی دلش نمی خواست به من بگوید چرا در تقسیم آزادی سهم من در خانه همیشه کم تر از برادرم بود. کسی دلش نمی خواست که به من اجازه دهد که فقط یک ساعت با دوستانم تنها بیرون بروم!  

ولی چاره ای نبود... گیجی ها، کج و معوجی ها و خواسته هایم را برای خودم و دفتر خاطراتم نگاه داشتم...

15، 16، 17، 18، 19، ... 

   نوزده ساله بودم ، بنابر اتفاقی که حاصل همه تلاش من برای شبیه سازی بود، همه پرسش ها و  شکاکیتم نسبت به بازی احتمالات که تمام آن سالها در دفتر خاطراتم پنهان کرده بودم بیرون جهیدند! آن اتفاق شبیه تمام اتفاقاتی بود که می توانست در نوزده سالگی رخ دهد! شرایط با وجود این که من تمام بازی هایش را پذیرفته بودم سخت تر شده بود!  تردیدهایم دیگر نه تنها پنهان نمی شدند بلکه فریاد می کشیدند... 

- بس کن پریسا تو که نمی تونی چیزی رو عوض کنی می تونی؟! این حرفا رو نزن! اصلا مگه تو مسئول همه اتفاقات اطرافتی! اصلا مگه... 

   دیگر با جان ودل تمام برچسب ها را می پذیرفتم.  حتی جایشان را بر اندامم تعیین می کردم! تناقضات، نا امیدی ها، افسردگی ها، و همه شبیه نبودن ها...  هنوز هم صفحات دفتر خاطراتم پر می شد هنوز هم ... ولی دیگر...

 و باز هم بازی احتمالات... 

  دانشکده علوم اجتماعی؛ دوستانی که آنها هم متهم به شبیه نبودن بودند؛ فاطمه و مارال...و همه شباهت های ما و درد و همدردی های ما که معمولا به همراه چای در بوفه دانشکده و یا در مسیر انقلاب بین ما تقسیم می شد.و من ...کم کم به همه شبیه نبودن هایم خو کردم. و به همه نا آرامی ها و بی قراری هایم و به همه ... و...  

 اردیبهشت 87 : جشن تولد بیست و چهار سالگی ... 

روزی که به همراه مارال از جشن تولد سه نفره مان بازمی گشتیم... 

- راستی پریسا یکی از بچه های ورودی 82، فکر نمی کنم تو بشناسیش بهم گفت توی یک موسسه به اسم رهیاب  گروه های مطالعاتی در حوزه زنان دارن، یکی از گروهاشون تازه قراره شروع بشه به من گفته اگه دوست داری بیا . میای بریم؟! 

-... خوب... چرا که نه! خیلی هم خوبه! مارال... 

و باز هم بازی...  

اردیبهشت 87 ، آشنایی با فروغ و رهیاب و گروه مطالعات زنان 5! 

واقعآ هدیه تولد خوبی بود و بهترین اتفاقی که می توانست در سال 87 بیفتد.. 

 ... 

 

آری مادر عزیزم قسمت من این بود که زن خلق شوم!  تمام سالهای گذشته، دفتر خاطراتم، حضور 5 ساله ام در کنار دوستانم و تولد بیست و چهارسالگی ام در اردیبهشت 87 ، این را به من ثابت کردند...