X
تبلیغات
رایتل
جمعه 30 مرداد‌ماه سال 1388

 

 

خاک آشنا روایت « نامدار » شاعر و نقاشیست که در کوهستانهای کردستان زندگی می کند. انسانی که کنج خلوت گزیده چون نمی تواند آلودگی را تحمل کند. آلودگی که او در همه چیز می بیند در هوا، صدا، روابط. او در سرزمینی که مردم با طبیعت زندگی می کنند و به حرفش گوش می سپرند، شعر می گوید و در زیر زمین خانه اش نقاشی می کشد  و فارغ از هیاهوی شهر در مورد مردمان شهر قضاوت می کند.

فرمان آرا در «خاک آشنا » یک تقابل نسلی را به تصویر می کشد .آدمهای  نسلی که موهایش سفید است در کنار آدمهای نسلی که به ابروانش گوشواره آویزان می کند و تصویری که از هر دو به دست می دهد جز در همین ظاهر باقی نمی ماند و بار این همه ظواهر را دیالوگهای شعارگونه و بی رنگ و لعاب پر می کند. یک نسل با آرمانهای متعالی، با احساسات ناب و پایدار ، با دغدغه وطن و حفظ آن، با عشق زحمت کشیده، با... . نسلی که عصبانیتش، نگرانی اش، اضطرابش سنجیده است و آنقدر متعهد است که برای ندیدن خودکشی نسلی دیگر، کوچ می کند. در مقابل نسل دیگریست که همه نمایندگانش در فیلم انسانهایی بی آرمان و هدف، بی حال و عجول، عصبی هستند که آرامش را در مواد مخدرجستجو می کنند و مشکل بزرگ آنها ، آنچنان که گفته می شود این است که می خواهد نکاشته درو کند. جوانی که همه ندانمکاریهایش از نبود پدر است و مادری که بود و نبودش تفاوتی نمی کند. فیلم با حل این تقابل به پایان می رسد و در نهایت این پیام را می دهد که مشکل بی آرمانی نسل جوان امروز عدم پیوند میان نسلها و رها کردن آنهاست و آنگونه که به نظر می رسد متعهد کردن آنها سخت نیست. حل این تقابل با یک دیالوگ کاریکاتور گونه و اظهار ندامت نسل گوشواره به ابرو به پایان می رسد.

زنان خاک آشنا فراتر از کلیشه های دیده شده زنان حرکت نمی کنند. زنی که در اولین صحنه فیلم وارد می شود خواهر نامدار است که با طعن و کنایه های برادرش مواجه می شود. زن میانسالی که 4 بار ازدواج کرده، فضول ، حسود ،بی منطق، ظاهربین، با توهم جوانی و موهای چتری، در جستجوی آینده ای که در رفتن به خارج معنا پیدا می کند، برای سپردن فرزندش به منزل برادر می آید. او مادری خودخواه است که فرزند نامشروع دارد و مورد انتقاد همه است .

زنان دیگری با خصوصیات مشترک  در دو نسل تکرار می شوند با یک وجه غالب هر دو در مقام معشوق، یک نقش تاریخی زنانه و در قالبهای همیشگی؛ یکبار معشوقی که عشق را رها می کند و بار دیگر  معشوقی که قدرت اختیار ندارد و به نام کس دیگری است. یکبار زنی که مرد وطن پرست و عاشق و بی پول را رها می سازد و با مردی که چندان دوستش ندارد و البته پولدار است به سرزمین موعودی می رود، ناکام و ناامید بی آنکه به آنچه می خواسته رسیده باشد بر می گردد تا عشق سالهای دور را ببیند. این ناامیدی با یک بیماری مهلک (سرطان خون) همراه می شود تا آن قالب کهن از بین نرود. بار دیگر دختر زیبایی با لباس روستایی که به دلیل زیبا بودن عشق ورزیدن به او توجیه می شود اما به نام پسر عمویش است و عاشق بیچاره باید راه سخت و ناهمواری را برای رسیدن به او طی کند. زن دیگر خدمتکار خانه است که کاراکترش سالها تکرار  شده و انتظار بیشتری از او نمی رود.

خاک آشنا ، جلوه های زیبایی از خاکی آشنا را به ما نشان می­دهد. کوهستان، گندم­زار، رودخانه، غار ، گله­های گوسفند، صخره های بیستون و خاک، خاکی که همیشه قیامت است و معجزه خود منطق است. خاکی که برخی آدمهایش از آن دور می شوند و رهایی را در جایی دیگر جستجو می کنند و برخی دیگر مدعی اند تا هستند اجازه تاراج به کسی نمی دهند.

من نسخه سانسور شده اش را در سینما دیدم همان نسخه ای که کارگردان معتقد است عکسی شده که چشمش را در آوردند اما کاش خود آقای فرمان آرا با چشمانی باز می دید. خوب می دید نسل ما را و نسل خودش را. کاش منصفانه با چندی از ما به حرف می نشست. کاش اینگونه در مقام قضاوت قرار نمی گرفت . کاش این فیلم را الان می ساخت یا دیرتر! تا شاید می دید ما را که لباس بی آرمانی دیگر برای تن هایمان تنگ است و با امید فصل درو، در حال کاشتنیم.